دل نوشته های گلاب
شعر
گاهی با بهانه ای کوچک بزرگی رؤیاهای شیرینمان را برهم میزنی گاهی دل شکسته ام میکنی از این همه بودن و ندیدن از اینهمه حس نبودن " کوچک که بودیم آرزوهای بزرگی داشتیم" دلهایمان هم بزرگتر بود اما اکنون دلهایمان کوچک و نازک شده است به تلنگری می شکند و ما چقدر حواسمان نیست به دلهای یکدیگر........ چه بی حواس شده ایم خدا رحم کند هنوز که جوانیم چه برسد به فرداهایمان و دوران سالخوردگی........... البته اگر به آن روزها برسیم.........!! تیک تیک ثانیه ها در گوش دقایق می خوانند و...
دقایق برای ساعتها نجوا می کنند.... ساعتها، روزها را به بازی می گیرند و.... روزها ،ماه ها را و .... ماه ها..... سالها را واین چنین می شود که ایام می گذرد ومن روزهای بی قراری و دلتنگی و تنهاییم را باهزار روایت بی الفبا از حضورتو ترسیم می کنم و... می گویم: . .. ... انگار همین دیروز بود . شايد كه شود پنهان ، اين بي سر و ساماني! آرامم و در ظاهر مثل همــــــه مشــغولـــم ... طوفان ِ دلم اما ... رگبــــــــــــار زمســـتاني ! لبريز هزاران حرف، كه گفتنشان سخت است حالي كه نمي فهمي ! رنجي كه نمي داني ! با تو چه بگــــــــويم من؟ از حال ِ خراب خود ؟ از صورت تبـــــــدارم ، اين درد، نمي خواني ؟ كابوس پس از كابوس ! من، كودك ترسيــده! من ، وحشت و تنهايي ، اما تو نمــي ماني! وحشت زده از دنيا، بازيچه ي دســـــــت مرگ انگار نمي دانند من جسمم و تو جــــــــاني! من بي تو ؟ نمـــــــي دانم! انگار خيالي شوم انگار كه خوابــــــــــي بد! انگــــــار كه زنداني ! ... شايد كه رها كردم ، يك چند دو دستـــش را دستان ِ خدا را ، من! در اين شب ظلــماني حيران شده ام حالا، مي ترسم از اين ظلمت مي ترسم از اين ترديد ، اين لحظه ي بحراني با اين همه مي خواهم از چاه به راه آيــــــــــم با روزنه اي امّيد ! با جوشــــــــش ايـــــــماني ! ازتمام بودن توامروز خالی ام... ازتمام جاری بودن دردل یک دوست... امروزخالی ام ازهرآنچه که باهم داشتیم ... خالی ام ازیک دنیادلواپسی خالی ام ازترس نبودن ,نبودن تو! فردابی تو می آید!!! امروز ازنفس کشیدن رهاخواهم شد... خالی می شوم از واژه هایی که برای تو نمی خوانند! پنجره اتاقم مثل همیشه بازاست تکه کوچکی از آسمان ,تکراری که برای من دریایی است اگربرای تو ناچیزاست... خالی می شوم از حس کوچک این رویا خالی می شوم از آخرین دیدار ازحس تلخ آخرین ها کاش تودراین ها شریک بودی ... گیلاسی که همیشه همدم مستی هایم بود امروزخالی است... خالی می شوم امروز از یادها... خالی می شوم امرز ازاین خالی ها ... خالی می شوم .... چقدر دلم برای گرمی آغوش کسی که از سر عشق بغلم بگیرد تنگ شده چقدر دلم محبت می خواهد بی وقفه و بی دریغ و بی منت و بی حساب هرشب توی دنیای آبی تختم خودم را محکم تر شب قبل بغل می کنم و می بوسم و دلداری می دهم دلم را که دیگر دل نیست وای که چقدر کم دارم او را....... اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی شنود دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام … سکوت پر بهتر از فریاد توخالیست !!! دنیا راببین … بچه بودیم از آسمان باران می آمد ، بزرگ شده ام از چشمهایمان می آید … بچه بودیم درد دل را با هزار ناله می گفتیم ، همه می فهمیدند … بزرگ شده ایم ، درد دل را به صد زبان می گوییم ، اما هیچ کسی نمی فهمد … به نظر من هنوز هم دیر نشده زودی این اتفاقات رو کنار بذار و برگرد پیشم بخدا منتظرتم منتظرتما میای پیشم بازم ؟؟؟؟ بازم مثه همیشه با هم باشیم؟؟؟ تورو خدا این خواستمو ازم دریغ نکن که دلم طاقت نه شنیدن رو ازت نداره بدو برگرد پیشم که دلم خیلی تنگ شده برا حرف زدن باهات و ... منتظرتم فداتشم مهربونم میدونم برمیگردی پیشم اما زودتر بیا نزار این دقایق رو بدون تو پشت سر بزارم که هر دقیقه ازین دقایق رو حس بی تو بودن برام مثه زندگی بی ارزش هستش پس زودی بیا که دلم منتظرته بالا بری پایین بیای عزیز دلمی بخدا بدون تو زندگی نیست مرگ تدریجی هست برا من از طرف دوستدارت با نگاهی پر از امید و انتظار هر بار خدا پاسخ میداد : از قطره تا دریا راهی است طولانی ، راهی از رنج و عشق و صبوری ، هر قطره را لیاقت دریا نیست. پس قطره روان شد و راه افتاد و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا قطره را به دریا رساند ، قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را اما... روزی قطره به خدا گفت : از دریا بزرگترهم هست ؟ خدا گفت: هست. قطره گفت : پس من آن را میخواهم ، بزرگترین را ، بینهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بینهایت است. آدم عاشق بود و دنبال کلمهای میگشت تا عشق را توی آن نمایان کند.اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت ، آدم همه عشقش را توی یک قطره اشک ریخت ، قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ، خدا گفت : حالا تو بینهایتی ، چون که عکس من در اشک عاشق است شب که شد در وسط رویاها ، آهنگ خوش صدای تو گوش رسد شب که از راه رسید می نشینم کنجی در خیالم در کنارت هستم من ندارم رنجی ... شب که شد در وسط خاطره ها سر به روی شانه ات می آید دست در دستان تو دارم ولی اشک از چشمان من می آید دست تو گرم تر از هر دستی اشک از چشمان من پاک کند دوری و هجران تو آخر شبی از غم و غصه مرا خاک کند من به دستان تو محتاج هستم تا نوازش بکنی موی مرا دست تو غصه و غم میگیرد دست تو گرم کند روی مرا ناگهان میشنوم که صدایی از اتاق بغلی می آید ناگهان میبینم مادرم سراغ من می آید ناگهان میبینم من بدون تو تک و تنهایم جای تو خالی و تک و تنها وسط رویایم.... او رفت .بی رحمانه برید ورفت. آتشی برخرمن وجودم افروخت ورفت. مشتی از خاطرات تلخ وشیرین را برایم گذاشت ورفت. بدون کوچکترین حرفی. حتی بدون خداحافظی. وقتی فهمیدم اشتباه کردم که سرابی بیش پیش رویم نبود. ترس وتردید همچون اتشی به جانزندگی ام افتاده بود وزندگی نه چندان ارامم را به ویرانه تبدیل کرده بود.حق من این نبود. برای پیدا کردن پلی برای آرزوهایم به او پناه برده بودم. او به من پناه داد ولی وقتی خواستم برگردم دیدم دیر شده وهمه ی درها بسته است ومن در زندان قلب او گیر افتاده بودم. وقتی که راه بازگشت را به من نشان داد وگفت برگرد دیگر من حاضر نبودم برگردم یک تگیه گاه امن که در زیر سایه حرف هایش آرام می گرفتم ودنیای آشوبم را آرامش می بخشیدم. خدایا ای کاش می شد هر کسی را به همان اندازه که باید دوست داشت نه بیشتر نه کمتر. کاش می شد قلب من باز ترک خوردو شکست باز هنگام سفر بود و من از چشمانت می خواندم که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد واز این عشق گذر خواهی کرد و نخواهی فهمید بی تو این باغ پر از پاییز است چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید ؟ روی این آبی آرام بلند ، که ترا می برد این گونه ، به ژرفای خیال ؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج ؟ چیست در خنده ی جام ؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری ؟ نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند ، نه به این خلوت خاموش کبوتر ها من به این جمله نمی اندیشم ! من مناجات درختان را ، هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد ، نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ، صحبت چلچه ها را با صبح ، نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ، گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ، همه را می شنوم ، می بینم ، من به این جمله نمی اندیشم . به تو می اندیشم ، ای سراپا خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم ، همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ، تو بدان این را ، تنها تو بدان . تو بیا تو بمان ، با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب ! من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند ! اینک این من ، که به پای تو در افتادم باز ، ریسمانیکن از آن موی دراز ، تو بگیر ، تو ببند ، تو بخواه ، پاسخ چلچله ها را تو بگو ، قصه ی ابر هوا را تو بخوان ! تو بمان بامن ، تنها تو بمان ! در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست ، آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ! خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه برو که ديدن اشکات منو به گريه ميندازه نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست نميشه بعد تو بوسيد نميشه بعد تو دل بست منو تنها بذار اينجا تو اين روزاي بي لبخند که بايد بي تو پرپرشه که بايد از نگات دل کند حلالم کن اگه ميري اگه دوري اگه دورم اگه با گريه ميخندم حلالم کن که مجبورم نگو عادت کنم بي تو که ميدوني نميتونم که ميدوني نفسهامو به ديدار تو مديونم فداي عطر آغوشت برو که وقت پروازه برو که بدرقه داره منو به گريه ميندازه برو عشقم خداحافظ برو تو گريه حلالم کن خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم كن روی سنگ قبرم بنویسید: کبوتر شد و رفت... می نشینم درست همان جایی که او می نشیند... می نویسم درست همان جایی که او می نویسد... می نوازم درست همان جایی که او می نوازد... می خوانم درست همان جایی که او می خواند... می نگرم درست همان جایی که او می نگرد... می خرامم درست همان جایی که او می خرامد... می اندیشم درست همان جایی که او می اندیشد... تا شاید سایه افکند ذره ای از وجودش بر وجودم... از پل هایی که من به آتش کشیدم پس معذرت نخواه من چیزی رو ازدست دادم که لیاقتشو نداشتم این گناه منه فقط بخاطر پل هایی که من به آتش کشیدم پس معذرت نخواه من چیزی رو ازدست دادم که لیاقتشو نداشتم دل من تـنها بـود ، ازخاطرمن حال و هوایت نرود تصویر شکسته بسته هایت نرود از سمت دل شکستــه ام می آیـی آهسته بیــا شیــشه به پایت نرود ............. دلـــم را بــرد ، امـــا بــاز پس داد به من زخمی ترین، گل را سپس داد خودش تــا آسمانهــا رفت و افسوس کبوتــــــر بچــــه را دست قفس داد صدای رد پای کوچه های عشق می آید. معلم در کلاس درس حاضر شد یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد :بر پااااااااااا.همه بر پا ،چه بر پایی شده بر پا !!!!!! معلم نشئتی دارد.معلم عشق را در قلبها میکارد.معلم گفته ها دارد. یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا :بچه ها بر جا. معلم گفت :فرزندم بفرما.جان من بنشین. چه درسی ؟فارسی داریم ؟ کتاب فارسی بردار.آب و آب را دیگر نمی خوانیم. بزن یک صفحه از این زندگانی را....ورقها یک به یک رو شد. مغلم گفت :فرزندم ببین بابا بخوان بابا بدان بابا ! عزیزم این یکی بابا ،پسر جان آن یکی بابا ،همه صفحه پر از بابا . ندارد فرق این بابا و آن بابا.....!!!!!!!!! بگو آب و بگو بابا ،بگو نان و بگو بابا. اگر بخشش کنی با میشود با.......با. اگر نصفش کنی با میشود با......با. تمام بچه ها ساکت .نفس ها حبس در سینه به قلبی همچو آیینه..... یکی از بچه های کوچه ی بن بست ،که میزش جای آخر هست. و همچون نی فقط نا داشت.به قلبش یک معما داشت. سوال از درس بابا داشت.نگاهش سوخته ازدرد ،لبانش زرد ندارد گوییا همدرد.فقط نا داشت وانگشت اشاره ! او سوال از درس بابا داشت.سوال از درس بابای زمان دارد !!!!! تو گویی درسهایی بر زبان دارد.صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون ، فرهاد یا شیرین؟ صدای تیشه می آید .صدای شیرهااز بیشه می آید!!! معلم گفت : فرزندم سوالت چیست ؟ بگفتا :آن پسر آقا اجازه؟این یکی بابا وآن یکی بابا یکی هستند؟ معلم گفت :آری جان من بابا همان باباست.پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد. معلم گفت : فرزندم بیا اینجا. چرا اشکت روان گشته ؟ پسر با بغض گفت : این درس را دیگر نمی خوانم. معلم گفت : فرزندم چرا جانم ؟مگر این درس سنگین است ؟ پسر با گریه گفت : این درس رنگین از دو تا بابا یکی بابا ؟ تو میگویی که این بابا وآ ن بابا یکی هستند ؟ چرا بابای من غمگین و نالان است ولی بابای آرش شادو خوشحال است؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟ چرابابای آرش میوه از بازار میگیرد ؟چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ؟ ولی بابای من هر دم ذغال از کار میگیرد ؟چرا بابا مرا یک دم در آغوشش نمیگیرد ؟ چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است ؟ چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد ؟ ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر با زور و ظلم میکارد ؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟ چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد ؟ چرا بابای من هر روز می پوسد ؟ چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است ؟ ولی در خانه ی مااشک و خون دل به جریان است ؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟ چرا بابای من با زندگی قهر است ؟ معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند. به روی گونه اش اشکی ز دل برخاست. چو گوهر روی دفتر ریخت.معلم روی دفتر عشق را می ریخت. و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش...... بگفتا : دانش آموزان بس است.دگر یک بابا درین درس است وآن بابای دیگر نیست. پاک کن را بگیرید ای عزیزانم.یکی را پاک کردند و معلم گفت :جای آن یکی بابا ، خدا را در ورق بنویس و خواند آنروز : خدا بابا. تمام بچه ها گفتند :خدا بابا.
ترانه های دلم آیه های تنهای
بگو چه وقت ، کجا ، چرا نمی آیی ؟
بگو چقد دلم را برای دیدارت
دوباره وعده دهم ، وعده های رویایی؟ همیشه وقت غروب و، منی که دلتنگم همیشه وقت غروب و، تو که نمی آیی. از دوزخ این بهشت ، رهایی
ام بخش در این جاده هر درختی مرا
قامت دشنامی است و هر زمزمه بانگ عزایی و هر چشم انداز ی سکوت
گنگ و بی حاصلی در هراس دم میزنم در بی قراری زندگی میکنم و بهشت تو برای من
بیهودگی رنگینی است من در این بهشت، هم چون در انبوه آفریده
های رنگارنگت تنهایم تو قلب بیگانه را می
شناسی،که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی کسی را برایم بیافرین تا
در او بیارامم

کسي جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نيست
آن شمع که ميسوزد و پروانه ندارد
در محفل عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کني قصه اسکندر و دوران
ده روزه ي عمر ، ده روزه ي عمر
اين همه افســـــــــانه ندارد .
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست
گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
"او یک زن ساده لوح عادی بود "
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم
رو، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز
کاش میدانستی چه دردی در این صدا زدن ها نهفته
کاش می دیدی تمام اشتیاق و حسرتی که در پشت خیسی چشمانم
مات و مبهم به زنجیر کشیده شده
داغی اشکهایم گرمی نگاهت را بر گونه هایم حمل می کنند
دلم تنگ است
دلم برایت تنگ است
دلم برای با تو بودن تنگ است
میدانی....دلم برای حرف هایت
درد دلهایت
برای نوازش هایت ...
دلم بدجوری برایت تنگ شده
اشتیاق تلخ تمام وجودم را در بر گرفته...
کاش زودتر پیش هم برگردیم که خداییش دلم لک زده برات
چی میشد که اتفاقای اینطوری نمی افتاد و ما مثه همیشه با هم می بودیم
دلم خواب بی کابوس میخواهد....!!
دلم کمی خدا می خواهد ...کمی سکوت..
دلم دل بریدن می خواهد ...کمی اشک ..کمی بهت ...
کمی آغوش آسمانی....
نه با دوســــت ، نه با دشمـــــن که با خــــــــودت !!
و چه بــزرگ میكُـنـدت آن سیلــــــــی كه
......
خـودت می خــوابـــــــــانـی بر صــورتــت ..
آمده بودم بروم خسته ام رفیق دل تنگم بی تابم عشق ش قرار از دل ربوده از
اینهمه دوری جانم به لبم رسیده رفیق می دانی خوابش را دیدم باز گفته بودم
دلم میخواهد بروم آنجا که دل ها یه جوری می شود خواب دیدم دارم میروم آنجا
او هم بود آمده بود بدرقه عجب خوابی دیدم من. خیر باشد . آخرین عکس را
بگیر رفیق شاید روزی به سراغت آمد شاید دلش برایم تنگ شد آخرین عکس را
نشانش بده بگو به چشمهایم نگاه کند حرفها دارد قد یه عالمه . بگو موقع
رفتن قسم کودکیهایش را خورده است به او بگو ، گفته امبه جون خدا دوست دارم
. آه رفیق ! خداحافظی سخت است حتی در قصه ها..... در یکی بود و یکی نبودها
در قصه های شنگول ها و منگول ها هم خداحافظی سخت است چه برسد قصه دیوانگی
ها باید بروم رفیق چمدانم را بسته ام سنگین نیست می توانم تنهایی بلندش
کنم ناراحتم نباش سردم هم نمی شود سالهاست دارم با سرما می جنگم چند عدد
شمع هم برداشته ام چه می دانم شاید در تاریکی گیر افتادم تسبیح مادر بزرگ
هم هست . راستی رفیق در آسمان آنچه که زیاد است ستاره است ستاره ها تنها
نیستند اما ماه یکی است . رفیق مواظبش باش مبادا گریه کند ، گول خنده هایش
را نخور در خلوتش خیلی دلتنگ است . آخرین عکس را بگیر دوست دارم لب دریا
بگیری گوشت را بیاور جلو رفیق کارَت دارم میدانی چیست ؟ آخر اسمش را به
دریا گفته ام گفته ام اگر دیدش به او بگوید که چقدر دوسش دارم خوب رفیق
زیاد حرف زدم اینجور نگاهم نکن بگذار راحت بروم . بگذار بروم دنبال
دیوانگی ام دنبالم توهم ماتم به قول همان دیالوگ مورد علاقه ام ((اگه این
دیوونگیه خدا ایشالا همه رو دیونه کنه تا مثل من کیف کنن ))
من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم .
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من اورا دوست داشتم .
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم .
وقتی که او تمام شد
من آغاز شدم .
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
مثل تنها مردن !
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت. خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.
زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت...
چه تفاوت که چه خورده است؟
غم دل یا سم...
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت...
روز میلاد....
همان روز که عاشق شده بود...
مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت...
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید...
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت...
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد...
آدمی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت...
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان
لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد
هر زمان موج می زنم در خويش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، ای بهار سپيد
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را بخويش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه يار منست می داند!
آسمان می دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمی گنجد
آه، گوئی که اینهمه «آبی»
در دل آسمان نمی گنجد
در بهار او ز ياد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام
می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
دل من هرزه نـبـود ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد يک جا
به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت يک پرده تـوري
که تو هر روز آن را به کناري بزني ...
دل من ساکن ديوار و دري ،
که تو هر روز از آن مي گـذري .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن مي نگري
راستي ، دل من را ديـدي ...؟!!
| Design By : Night Melody |


